منتشر شده در :  ۴ آبان ۱۳۹۶
ساعت:  ۱۲:۳۲:۴۸


یزدان خوشحال شرفشاده؛

تاملی بر اندیشه ها در اشعار پشیمان گیلانی

در اشعار پشیمان مسائل مهم عرفانی مطرح می‌شود گویی طبع لطیف و حساس او تحّمل بار سنگین زندگی این جهان مادی را نداشته و او را به سوی وادی عرفان سوق می دهد.

به گزارش «لاهیجان»، یزدان خوشحال شرفشاده در آخرین یادداشت خود نوشت: تاملی کوتاه به سیر اندیشه ها در اشعار «حاجی آقا موسی پور شرفشادهی» متخلص به «پشیمان گیلانی»، “شاعر مدایح و مراثی”

پیرامون افکار این شاعر گرانقدر، سخن بسیار می توان گفت، با آنکه در دوران زندگی به مقامات عالی دست یافت ولی هرگز پای از جاده ی صلاح و راستی بیرون ننهاد و سلامت نفس و آزادگی را ندیده نگرفت و عمری باشرافت و قناعت و استغنای طبع زندگی نمود.

حاجی آقای موسی پور شرفشادهی متخلص به پشیمان گیلانی، ارکان سروده های خود را بر دو محور مرثیه و مدح بنا نهاد و در ترویج اندیشه ی عاشورایی ، زنده نگه داشته محرم و صفر و نشر اندیشه های ناب شیعی بسیار کوشید. شاعرِ آشنا با مکتب تربیتی آل علی(ع) می کوشید تا سنت های مقدس و سیره ی پیشوایان بر حق زنده بماند. او با تبیین مصیبت بزرگ عاشورا، شعله های خشم را در دل ها شعله ور ساخته و مردم را از فساد غاصبانه حقوق اهل بیت(ع) آگاه می کرد.

واقعه ی کربلا و شهادت مظلومانه ی سرور آزادگان و یاران باوفایش در اشعار پشیمان از جایگاه ویژه ای برخوردار است. از جمله ی مراثی سوزناک او، مرثیه ی زیر که در رثای حضرت علی اصغر(ع) سروده است:

ز نوک تیر به حلقش ز کینه آب زدند

تو گویی تیر به حلقوم آفتاب زدند

زبرق خنده ی سرخش، به روی دست پدر

شرر به خرمن هستی شیخ و شاب زدند

دمی که خون شقایق چکید بر رخ شه

زشرم ، کروبیان چهره بر نقاب زدند

فغان و آه ز نامرد مردم کوفی

زخون حلق پسر، بر پدر گلاب زدند

به هیچ مذهب و ملت چنین روا نبود

که تیر بر گلوی تشنه جای آب زدند

سرمقدسش آندم به پوست چون آویخت

تو گویی تیر به زهرا و بوتراب زدند

حرامیان همه با دعوی مسلمانی

برای کشتن حق پای در رکاب زدند

صدای ناله ی هَل مَن مُعین خسرو دین

شنیده اند ولی خویش را به خواب زدند

برای خاطر خشنودی یزید پلید

به قلب حجت حق زخم بی حساب زدند

ز موج اشک «پشیمان» قلم نشسته به خون

دمی که برسر نی رأس آفتاب زدند (حسین خورشید بی غروب – پشیمان گیلانی – ص ۶۵)

مساله اعتقاد به وجود مقدس حضرت مهدی(عج) و قضیه ی انتظار به عنوان یک امر مهم در میان آثار شاعران شیعه، همیشه مطرح بوده، از آن جمله پشیمان در دیوانش، اشعار فراوانی دارد که مفهوم انتظار را در بر دارد.

او ارادت خالصانه ی خود را به امام عصر(عج) که آخرین ذخیره ی الهی برای عالم بشریت است و با ظهورش عدالت را به ارمغان خواهد آورد این چنین ابراز می دارد:

دلبرا شوق وصال تو چنان زد به سرم

که زهجران تو درخون جگر غوطه ورم

بس که با یاد تو تا پای سحرسوخته ام

دل دیوانه برون رفته ز چشمان ترم

کز فشار غم جانسوز تو ای حجت حق

کاسه ی صبر تَرَک خورده ز داغ جگرم

شمع، بی حوصله دوشم، به زبان گِله گفت

سالها با غم هجران تو من همسفرم

بار عامست در فیض تو، من می سوزم

که چرا از قلم افتاده و در پشت درم

همه را دیدن و، روی تو ندیدن سخت است

چهره بنما که به پای قدمت جان سپرم

عمر بگذشت ولی وصل تو میسور نشد

بر سر راه تو، تا پای کفن منتظرم (حسین خورشید  بی غروب – پشیمان گیلانی – ص ۴۲ )

در اشعار پشیمان مسائل مهم عرفانی مطرح می‌شود گویی طبع لطیف و حساس او تحّمل بار سنگین زندگی این جهان مادی را نداشته و او را به سوی وادی عرفان سوق می دهد. موضوعی که در اشعار او تجلّی خاص پیدا می‌کند عشق است. از نظر شاعر وقتی عاشق، قدم در بارگاه وصال معشوق می نهد پروانه وار نقد هستی خود را نثار نور جلال معشوق می کند:

عاشق دلباخته اندیشه از کیفر ندارد

سر به کف بنهاده خوفی از دم خنجر ندارد

همچنان پروانه گردد بر مدار شمع سوزان

تا نفس باقیست سوزد باک از اخگر ندارد

در ازل غم ها بهم آمیختند وعشق گفتند

زان سبب عاشق به جز خون جگر اندر ندارد

لذت بگداختن را باید از پروانه پرسید

هرکسی ادراک این معنای با جوهر ندارد (دیوان پشیمان گیلانی / جلد ۲ / ص ۹۶ )

در دل عاشق  جز عشق حق، چیز دیگری نیست. اصل عشق «فنا و نیستی» است و آن شعله ای است که هرگاه شعله ور شود هر چه جز معشوق را می سوزاند و جز او هیچ باقی نمی ماند:

عاشقان را کوی دلبر خوف از مردن نباشد

زانکه جان در پیش عاشق قیمت ارزن نباشد

دوش گفتم عاشقان دیوانه اند، گفتند : آری

عقل را جز عشق صادق، عاملی رهزن نباشد

شمع بزم عشق بازان، کیست جز شاه شهیدان

در حقیقت عاشقی چون او در این گلشن نباشد (دیوان پشیمان گیلانی / جلد ۲ / ص ۱۳۳)

سرحلقه ی عاشقان پاکباز حسین (ع) است. یاران و نزدیکان حسین(ع)، جان به فدای او می نهند و چون همه او شدند مایی و منی از میان برخاست او نیز جان در کار عاشقی می کند و خود از میانه بر می خیزد و تا حریم فناء فی الله و بقا بالله می رود :

مصطبه ی عشق را هر که نشیمن کند

باید همچون حسین ترک سر و تن کند

دامن مردانگی، پاک زند بر کمر

کلّه ی ما و منی، پاک ز دامن کند

با همه ی اقرباء کوچ کند از وطن

بادی ماریه را منزل و موطن کند

بگذرد از مال و جان، درسر میدان دوست

حنجرخود را دمِ خنجر دشمن کند

تشنه لب اندر لب آب دهد جان که تا

تشنه ی خود عالمی تشنه تر از من کند

آتش خرگاه او شعله کشد تا فلک

کرّوبیان را زهم سوخته خرمن کند

در خم چوگان عشق ره بکشد تا دمشق

بر زَبَر نی چو خور،عالمی روشن کند (دیوان پشیمان گیلانی/ جلد۲ / ص ۹۴ )

پشیمان اشعاری که به زیور آیات قرآن و احادیث نبوی آرایش یافته، فراوان دارد. طبیعی است شاعر به زبان و ادبیات عربی تسلط دارد.برای بیان معانی وسیع شعری که ذهن او را در بر گرفته، کلمات فارسی گنجایش بیان آن مفاهیم را ندارد بنابر این کلمات و الفاظ عربی به کار می برد. از جمله ی احادیث به کار رفته در اشعار او به ذکر چند مورد بسنده می نمائیم :

  1. حدیث قدسی کُنتُ کنزاً

ز پیر عشق پرسیدم حدیث کُنتُ کنزاً را

بگفتا: وادی اَیمَن به دل تعبیر می گردد (در خلوت دل /پشیمان گیلانی/ ص۳۲)

ای ز ازل شاهد یکتا تویی

کنز خفی مظهر اسما تویی ( حسین خورشید بی غروب / پشیمان گیلانی / ۱۹ )

حدیث معراج ۲٫

کرا جز او سزد بر سر، نهد گلتاج لعمرک

کرا جز او تمامِ نکته ی لولاک مسند شد

که پا بنهاد غیر از او، به بام قُرب او اُدنی

کرا جز او مقام لی مع اللهی مؤید شد (دیوان اشعار/ پشیمان گیلانی / جلد۱/ ص ۲۳ )

 

آیه معروف امانت ۳٫

غرض ز بار امانت که عشق بود و محبت

ورا به گردن رندان گذاشتی و گذشتی (در خلوت دل / پشیمان گیلانی /ص ۳۵)

یکی از موضوعات اساسی در اشعار پشیمان گیلانی، برخورد عقل و عشق است.

به نظر او آنجا که عشق فرود می‌آید دیگر جایی برای خیمه زدن عقل باقی نمی ماند و عقل را در مقام عشق ناچیز می شمارد. عقل در مقام عشق مجال جولان  ندارد. عقل های جزئی از درک عشق حقیقی عاجزند. در مقام عشق باید سر باخت و این راهی بی کرانه است :

عشق را با عقل چندان کار نیست

زانکه سازش پنبه را با نار نیست

قصه ی ناموس عشق و عاشقی

نیست اندر فهم هر نالایقی

عاشق آن بِه ، با قوای اطمنان

پا نهد اندر سرای امتحان

جان کند قربان جانان بی حذر

سر دهد تا که بگیرد سیم و زر

خواهی از مصداق بر این ادّعا

چشمِ دل بگشای سویِ کربلا (دیوان پشیمان گیلانی / جلد ۲ /ص۹۲ )

 

عشق هر جا خیمه زد ز آنجا گریزد عقل فوری

چون در آن خیمه هوای مکنت و مسکن نباشد ( دیوان پشیمان گیلانی / جلد۲ / ص ۱۳۳ )

عقل فرمایان ندارند ذوق عاشق مشربی

بر ستیغ معرفت دست خرد کوتاه هست (درخلوت دل / پشیمان گیلانی / ص ۱۳۲ )

پشیمان، شاعری است درون گرا، همه جا خدا را می جوید و بدان جا می رسد که جز خدا نمی بیند و منصور وار دم از انالحق می زند.  مضمون پرمحتوای فلسفه ی وحدت و کثرت در اشعار او فراوان وجود دارد:

 

در بحر بی کرانه ی وحدت چو پا نهی

اول ببوس، خاک رهِ ناخدای دل

ساقی به جان ساقیِ کوثر مکن دریغ

دِه ساغری به پاکیِ عشق و صفای دل

مستانه، تا، زحیطه ی کثرت روم برون

آسوده برکشم نفسی در هوای دل

این کالبَد که کاسه ی دریوزه بیش نیست

منصوروار تا شکنم پیش پای دل (در خلوت دل / پشیمان گیلانی / ص۳۴ )

در اشعار پشیمان گیلانی، عرفان موجی فراخنا و سَتُرگ داشته و اصطلاحات عرفانی دارای بسامد بالایی می باشد.  او عارف دلسوخته ای است که در نهایت خلوص و وارستگی کوچه های طلب را درنوردیده و به حقیقت وجودی رسیده است. مبارزه با نفس امّاره یکی از مبانی فکری پشیمان را تشکیل می دهد.

او با پندهای اخلاقی و استفاده از صنعت تمثیل، پرهیز از این نفس را تعلیم می دهد. اغلب گرفتاری ها را ناشی از نفس دانسته وبه عصایی مانند می کند که اگر نتوان آنرا مهار کرد به اژدها تبدیل می گردد:

مکن کاری عنانِ نفس از دستت رها گردد

عصا چون از کفِ موسی بیفتد اژدها گردد

الا تا چند آرایی برون از جامه ی تقوی

عصا چون خواهی کرد آن روز، درونت برملا گردد

رها کن شیوه ی گندم نما و جو فروشی را

چرا این عمر کوته، صرف تزویر و ریا گردد

مشو سربار، گر باری ز دوشی برنمی داری

مسلمان باید از بهر مسلمان ره گشا گردد (حسین خورشید بی غروب / پشیمان گیلانی / ص ۱۳۱ )

در دل عاشق  جز عشق حق چیز دیگری نیست. اصل عشق «فنا و نیستی » است و آن شعله ای است که هرگاه شعله ور شود هر چه جز معشوق را می سوزاند و جز او هیچ باقی نمی ماند :

عاشقان را کوی دلبر خوف از مردن نباشد

زانکه جان در پیش عاشق قیمت ارزن نباشد

دوش گفتم عاشقان دیوانه اند، گفتند آری

عقل را جز عشق صادق عاملی رهزن نباشد

شمع بزم عشق بازان کیست جز شاه شهیدان

در حقیقت عاشقی چون او در این گلشن نباشد (دیوان پشیمان گیلانی / جلد ۲ / ص ۱۳۳)

یکی از مسائلی که مبانی فکری پشیمان را تشکیل می دهد نگاه او به مرگ است. نگاه شاعر به مرگ خوشبینانه است. او مرگ را رهایی از زندان تن می داند و زندگانی این دنیا را به جام تهی ، ورقی پاره پاره، سرای عاریت و وحشت سرا تشبیه می کند :

چه دل بستی بدین وحشت سرا ، کآغاز و انجامش

ندارد غیر رنج و غم ، میان چنته ایامش (حسین خورشید بی غروب / پشیمان گیلانی/ ص ۱۲۸ )

 

پشیمان” خسته شد دیگر، ز دست مرگ تدریجی ”

خوش آن روزی که در دستم رسد فرمان آزادی

ما را “پشیمان ” نیست خوف و پروا

تسلیم جان در راه ذات یکتا (در خلوت دل / پشیمان گیلانی / ص ۱۳۹ )

پشیمان به گذر عمر و بی حاصلی دریغ می خورد و به همه چیز با چشم عبرت نگریسته و از بی اعتباری دنیا و توجه دادن خلق به امور اخروی دم می زند و می گوید :

سپنج دهر، غیر از رنج و ناکامی نمی باشد

مآل این هیاهو، غیر بدنامی نمی باشد

از این دلبستگی ها چشم پوشیدن بود مشکل

چرا عاقل کند کاری که الزامی نمی باشد (حسین خورشید بی غروب / پشیمان گیلانی / ص ۱۱۱ )

سپنج دهر که زینت فزاست انجامش

تمام خواب و خیالست و زندگی نامش

مخور فریب “پشیمان ” ز رنگ ایامش

که زیر دانه نهان کرده چرخ دون دامش (حسین خورشید بی غروب / پشیمان گیلانی/ ص ۱۱۰ )

در سرای عافیت، کاخ امل زینت مکن

گوهر دین را فدای خواهش و شهوت مکن

از سر عبرت نگر این دهر عبرت خانه است

من منم گفتن ، شعار مردم دیوانه است (حسین خورشید بی غروب / پشیمان گیلانی / ص ۱۱۵ )

 

پشیمان ، مداح و عاشق اهل بیت (ع) است و خودش را بنده ی درگاه آنان می داند . شعر او بوی اهل بیت می دهد. اشعار مذهبی او انعکاس شخصیت مذهبی اوست . بدون شک چراغی که راه سعادت اخروی را به پشیمان نشان داده است از همین مدایح اهل بیت ناشی شده است و برای او همین کافیست :

من آن میثاق بند سست پیمان نیستم ای دل

رفیق نیمه ره ، چون نارفیقان نیستم ای دل

تو اول باختی یکسر همه دار و ندارم را

و من از دادن تاوان ، پشیمان نیستم ای دل

مباد آن روز ، از دستم قلم در پای نان افتد

اگر افتد هنرمند و هنردان نیستم ای دل

بگو با مدعی : گر چه تهیدست و سبکبالم

همین بس افتخار من ، پی نان نیستم ای دل

به غیر از آل پیغمبر ، نگفتم مدح کس ، یعنی

رهین منت ابنای دوران نیستم ای دل

“پشیمان ” عاشق مهدی ست با ناباوران  گوئید

در این ره من تخیل باف و نادان نیستم ای دل (در خلوت دل / پشیمان گیلانی / ص ۱۴۱  )

 

یا فاطمه از روی تو شرم آلودم

وز زمره ی نوکران مکن مردودم

عشق حسن و حسین در دل دارم

من شعر برای غیر دل نسرودم ( حسین خورشید بی غروب / پشیمان گیلانی/ ص ۱۳۸ )

در پایان این مبحث باید اذعان داشت که سخن گفتن در سیر اندیشه های پشیمان بسیار وسیع و گسترده بوده که در این زمان و مقال اندک نمی گنجد اما به طور اجمال می توان گفت که اندیشه ها و تفکرات او در میدان اخلاق و تاملات عرفانی و اجتماعی، بسیار غنی بوده و نکته‌های ارزنده و عبرت آموز فراوان دارد .

پایان سخن را به یکی از ناب ترین غزلیات استاد حاجی آقا موسی پور شرفشادهی متخلص به ” پشیمان گیلانی ” که یکی از بزرگترین دغدغه های فکری او یعنی ظهور منجی عالم بشریت حضرت مهدی ( عج ) بوده است به اتمام می رسانم :

بیا که قافله در سکر خواب می میرد

جهان شب زده بی آفتاب می میرد

ز کجمداری ایام و تلخکامی خلق

زلال عاطفه در شیخ و شاب می میرد

نمانده گوش مروت دراین زمانه ی دون

سلام پنجره ها بی جواب می میرد

ز گردباد خس اندوز و وز غبار ریا

صفای آینه در پشت قاب می میرد

کویر تشنه ز شبنم نمی شود سیراب

شعور قافله پای سراب می میرد

بهار در رگ گلهای کاغذی گم شد

چمن ز حسرت اشک سحاب می میرد

دگر ز نغمه ی بلبل گلی نمی خندد

نگاه غنچه ز خشم غراب می میرد

از این تمدن ظاهر فریب عقل ستیز

جهان ز وحشت سرب مذاب می میرد

تو ای ولی خدا منجی جهان بشتاب

که چشم منتظرانت در آب می میرد

بیا که قسط و عدالت چو شمع وقت سحر

میان اشک خود از پیچ و تاب می میرد

به جان مادر پهلو شکسته ات زهرا

بیا که حرمت ام الکتاب می میرد

بگیر پرچم خونین کربلا بردوش

وگرنه زحمت ختمی مآب می میرد

بیا که عمر “پشیمان ” رسیده آخر خط

در انتظار تو با التهاب می میرد

پایان پیام/

کانال تلگرام لاهیجان